خرید بک لینک

I was afraid that I'm goa break your heart and now look at us! look at my shattered heart. I just can't bear this all

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 15:56

هر روزی که در مدرسه میگذرد و به پایان سال تحصیلی نزدیک تر میشویم، غمگین تر میشوم. از هر فرصتی برای تماشایشان استفاده میکنم. در خنکای دلنشین اسفند ماه، موقع بازیشان در حیاط قدم میزنم. به آسمان صاف و بی نظیر این روستا چشم میدوزم، به کوههایی پربرف دوردست، به صداهایشان گوش میکنم. سعی میکنم کلمات کردی و لحن صحبتشان را به خاطر بسپارم. صدای بازی و خندههایشان در گوشم میپیچد.اندازهی یک عمر عشق به من دادید و من همیشه قدردانش خواهم بود. فکر ها در سرم میچرخند، گیجم. بغض میکنم، چرا میخواهم اینجا را ترک کنم؟ پشیمان نخواهم شد؟ سادگی و زلالی و عشق را با چه چیز میخواهم معاوضه کنم؟ چرا آرام نمی گیرم؟ روزی از خودم نخواهم پرسید که چرا اینچیزها را پشت سر رها کردم در ازای... در ازای چه؟از تصمیم گرفتن بیزارم. از اینکه همه منتظر جواب و تصمیمم هستند. دلم میخواهد زمان همینجا بایستد. فردا و دیروزی نباشد. اما واقعیت چیز دیگری است و به گمانم من هم راهی شوم، ولی کاش هرگز فراموش نکنم عشق و خلوصی که به من دادند را محکم در سینهام نگه دارم... اما می ترسم از انسان. از فراموشکاری موجودی چنین فانی. می ترسم از خودم. کاش فراموش نکنم...برچسب: درخت آبی نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱ساعت 21:11 توسط ماوی| |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1402 ساعت: 18:47

انگار امسال بعد از سالها زندگی تازه فهمیدم فصل مورد علاقهام بهار است. برگهای تازه و ترد و خیس درختها، شکوفههای درخت زردآلوی حیاط، تپهها و دشتهای تازه سبز شدهی مسیر روستای مدرسه که هرروز کل مسیر یکساعته را از پنجره خیره نگاهشان میکنم، بارانهای گاه به گاه، هوای نه سرد و نه گرم، به اندازه و مطلوب، آبی سیر آسمان، سبزیهای که از لا به لای سیمانهای ترک خوردهی کف زمین یا شیار بین موزاییکها بیرون زدهاند... تمام این سالها این جزییات را دوست داشتهام. پس حالا میتوانم بگویم فصل مورد علاقهام رسیدهاست. البته با نهایت احترام و عشق به سایر فصول!به ف میگفتم عوض شدن فصلها ملال زندگی را برایم کمتر میکند، شاید برای همین است که این سه سال اخیر که در این شهر بودهام حالم بهتر است. یک شهر چهار فصل به تمام معنا. فصلها اصالت خود را حفظ کردهاند. زمستانها پربرف، پاییز گرفته و پر باران، بهاری چنین معتدل و تابستان گرم و خوشههای طلایی گندم در تمام اطراف شهر...نمیدانم چرا دارم این جزییات احتمالا کسل کننده را مینویسم. ولی حالا که بعد از هفتهها بالاخره دستم به نوشتن رفته بگذار رها باشم... میدانم کلمهها کمکم میکنند اما مثل مریضی هستم که از سر لجاجت یا بی مبالاتی داروهایش را سر وقت نمیخورد. نوشتن را_حتی در دفترهای شخصی و برای خودم_ رها میکنم و بعد زندگی مبهم و گنگ میشود ... چند هفتهی گذشته روزهای پرچالشی بود. باز در رینگ بوکس ذهنم گرفتار شده بودم. اما حالا در این نبرد خبره شدهام، و معمولا پس از روزها جدال با خودم، با سر و صورت خونی ولی سالم از رینگ بیرون میآیم.بگذریم. بهار آمده و اشتیاق زندگی را دارم. با میم و پ راجع به جزییات سفرهای پیش رو صحبت میکنیم. چون بهار هنگام گش

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1402 ساعت: 18:47

صفحه بندی